اميرمحمداميرمحمد، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 24 روز سن داره

نفس مامانی و بابایی

افتادن ناف

پنج روز از به دنيا اومدنت ميگذره و مامان دلش ميخواد دنيا رو چراغوني كنه هرلحظه با توبودن به صدتا دنيا مي ارزه عزيز دلم ماماني با تمام وجود بهت عشق ميورزه اصلا حسي كه الان ماماني با تو داره با حسي كه تو وجودش بودي زمين تا آسمون فرق داره هر روز شاهد تغييرايي كه ميكني هستم و هر روز لذت ميبرم از اين كه تو رو در آغوش ميگيرم و هر روز از اين نعمتي كه خدا به من حقير داده تشكر ميكنم البته ميدونم اگه شب تا صبح هم قدرشناسي كنم باز هم كم هست . بايد برات بگم كه پسر صبوری هستی و مامانی بابایی انقدر باهات ورمیرن تا بیداربشی و شیر بخوری البته این در طول روز هست چون شب ها  هر دوساعت به دوساعت بیدارمیشي و شیرتو رو میخوري و بادگلوتو میزني و دوباره ...
15 بهمن 1391

دردهای گاه و بی گاه

  چند روزی است که دردهایی دارم که بعضی وقتا فکر میکنم انگار داری میای ولی وقتی به دکتر میرم میگه که این دردها کاذب است       و خبری از اومدن گل پسر نبود انگاری برای خودش تو دل مامانی دنس راه انداخته بود مثلا یکشنبه گذشته از شب تا فردا ظهر تو بیمارستان بودم ولی خبری از اومدن تو نبود ولی امروز خیلی مامانی درد داره به قول خاله عاطفه راستی راستی داری میای عزیز دل مامان هر وقت که دوست داری بیا که با اومدنت دنیا رو گلستان میکنم ...
9 بهمن 1391

انتظار به سراومد

  دیشب مامانی دردای وحشتناکی داشت با دکترش تماس گرفت و دکتر به مامان گفت که فردا صبح برم بیمارستان که پسمل مامان دیگه طاقتش به سر اومده می خواد بیاد بیرون بله پسمل من به دنیا امد ساعت 50/12 دقیقه روز سه شنبه ده بهمن سال1391  تو بیمارستان مادران باوزن 150/3 و دورسینه 33 دور سر34 و  قد48 سانتیمتر یه چیز دیگه چون تو روز تولد حضرت محمد به دنیا اومدی مامانی و بابایی تصمیم گرفتن که اسمت رو عوض کنن و اسم پسمل مامان شد امیر محمد مامانی و بابایی امیدوارن که تو از اسمی که برات انتخاب کردن خوشت بیاد. اينم شب آخري كه پسمل توي دل مامانش هست و ماماني تا صبح با دلشوره و اضطراب به صبح  كرد تا صبح كه روي ماهت و ببينم   ...
9 بهمن 1391

شمارش معكوس

لحظه ديدار نزديك شده عسل مامان دلم داره براي ديدنت پر ميزنه انقدر ذوق دارم كه نگو دلم ميخواد هرچه زودتر بياي تو بغلم و ببوسمت ببينم چه شكلي هستي دلم برات يه ريزه شده ولي از يه طرف ديگه همش با خودم ميگم الان هميشه و همه جا با من هست ولي وقتي به دنيا بياد ديگه همه جا با من نيست دلم براي لگد زدنات،چرخيدنات و قل خوردنات تنگ ميشه ماماني با هر تكوني كه تو به خودت ميدي هزار بار قربون صدقت ميره و دلش برات ريش ريش ميشه چون تو با هر تكوني كه به خودت ميدي شكم مامان از حالت طبيعي خارج  ميشه و  همه ميفهمن كه اميرعلي خان الان كجا تشريف دارن و دارن چيكار ميكنن. 30  روز ديگه  م...
25 دی 1391

سكسكه

چه حس قشنگي وقتي ميفهمي كوچولويي كه داري  تو خودت پرورش ميدي از هر جهتي سالم هست من اينو بارها و بارها حس كردم ولي وقتي چيز جديدي ازت ميفهمم كه نشون دهنده سلامتيت هست بيشتر خوشحال ميشم اين مقدمه رو برات گفتم تا بفهمي كه ماماني خيلي خوشحال هست كه تو سالم هستي و هيچ مشكلي نداري چون ماماني خودش مشكلات زيادي تو بارداري داره .چند روز پيش  با دو سه تا از دوستام مشغول صحبت بودم كه (البته همه اونا هم مثل من ني ني تو دلشون دارن)حرف از سكسكه كردن ني ني ها اومد وسط همشون اين حس قشنگ رو تجربه كرده بودن الا ماماني وقتي بحث وارد اين قسمت شد ماماني چيزي نداشت بگه و از اين بابت كه چرا اميرعلي مامان تا به حال سكسكه نكرده يا اگر هم كرده ما...
5 دی 1391

بستن ساك

سلام اميرعلي مامان ديشب ماماني ساك قشنگ رو بست تا همه چيز براي اومدنت حاضر باشه و يه وقتي اگه خواستي زودتر بياي بابايي به مشكل بر نخوره براي بستن ساكت ماماني ساكت رو بست و هر چيزي رو كه فكر ميكرد برات لازم باشه از جمله پوشك، دستمال مرطوب،يه سري لباس براي بيمارستانت ،يه سرهمي با كلاه و كفش براي زماني كه ميخواي بياي خونه،شيشه شيرت،دستمال  براي خشك كردن بدنت وقتي ميشورنت،قنداق فرنگيت ، جوراب ، دستكش و  پتو دورپيچت ماماني فكرميكرد اينا برات لازم باشه و برات بست اميدوارم چيزي رو كم و كسر نذاشته باشم منتظر اومدن پسرگلم هستم و بي صبرانه دوست دارم بغلت كنم ...
2 دی 1391

شب يلدا

سلام عشقم سلام پسرم سلام عزيزم سلام اي زندگي ماماني دلم برات يه ريزه شده نمي دونم از كجا برات بنويسم ولي امروز اومدم از اولين شب يلدايي من وبابا كه توهم مهمون خونمون بودي برات بگم چه  شب يلدايي ديدن داشت اين شب يلدا اول از همه برات بگم كه قرار  بود بريم خونه ماماني و آقاجون ولي آقاي پدر بهونه آورد كه سرش درد ميكنه و حالش بده با اين كه ماماني حاضر شده بود ولي تصميم گرفت كه خونه بمونه از قبل هم بابايي گفته بود كه دوست داره امسال كه اولين شب يلداييمون بود خونه خودمون باشيم ولي من بهش گفتم كه دوست دارم بريم خونه ماماني كه همه هستن ولي حرف حرف بابايي شدو ما هم تسليم خواسته بايايي شديم ما مونديم تو خونه و چشمت روز بد نبينه نمي ...
30 آذر 1391