اميرمحمداميرمحمد، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 24 روز سن داره

نفس مامانی و بابایی

شب يلدا

1391/9/30 8:33
228 بازدید
اشتراک گذاری

سلام عشقم سلام پسرم سلام عزيزم سلام اي زندگي ماماني دلم برات يه ريزه شده نمي دونم از كجا برات بنويسم ولي امروز اومدم از اولين شب يلدايي من وبابا كه توهم مهمون خونمون بودي برات بگم چه  شب يلدايي ديدن داشت اين شب يلدا چشمک

اول از همه برات بگم كه قرار  بود بريم خونه ماماني و آقاجون ولي آقاي پدر بهونه آورد كه سرش درد ميكنه و حالش بده با اين كه ماماني حاضر شده بود ولي تصميم گرفت كه خونه بمونه از قبل هم بابايي گفته بود كه دوست داره امسال كه اولين شب يلداييمون بود خونه خودمون باشيم ولي من بهش گفتم كه دوست دارم بريم خونه ماماني كه همه هستن ولي حرف حرف بابايي شدو ما هم تسليم خواسته بايايي شديم

niniweblog.com

ما مونديم تو خونه و چشمت روز بد نبينه نمي دونم چرا حال ماماني انقدر بد شد به حدي كه  گريه ميكرد  از حال بد

niniweblog.com

زير دل ماماني خيلي درد گرفته بود و نفس تنگه و حمله هاي تنفسي و از همه مهمتر لگداي پي در پي تو مزيد برعلت شده بود انقدر كه مامان احساس ميكرد الان كه شما تشريف فرما شوي ولي تو كه قرارنيست به اين زودي ها بياي ميخواي بموني و سرموقع بياي كه يه پسر سالم و تپل مپل باشي ولي ماماني خيلي استرس داره و دوست داره اين مدت هم به سلامتي تموم بشه و اميرعلي مامان به سلامت بيا تو بغل مامان و باباش پسرم من و بابايي بي صبرانه منتظر اومدنت هستيم

niniweblog.com

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (2)

خاله عاطفه
2 دی 91 10:01
من ايمان دارم كه تو گل پسر سر موقع مياي و فقط با اين كارا واسه ماماني عزيز تر ميشي تو همين جوري هم عزيز هستي پس اينقدر ناز نكن ديگه گل پسر
بابایی
5 دی 91 9:26
این طوری که مامانی میگه نیست چون واقعا سر درد داشتم و واقعا حالم خوب نبود. مامانی کم لطفی نکن