اولين روزي كه برات نوشتم
از امروز ميخوام برات همه چيزا رو بنويسم چون تولد مامانه و دوست داره به خودش يه هديه بزرگ بده اونم درست كردن وبلاگ تو كه ميشه خاطرات شيرين آينده ات
ازاين حس شروع مي كنم لحظه حضور تو رو وقتي كه فهميدم كه تو اومدي تو دل ماماني جا خوش كردي و قرار يه چندوقت ديگه به جمع دو نفرما اضافه بشي نمي دوني چه حس خوبي داشتم وقتي كه فهميدم كه منم قرار مامان بشم.
امروز ميخوام برم دكتر تا براي اولين بار صداي قلبتو بشنوم نمي دوني از صبح كه بيدار شدم دارم لحظه شماري ميكنم براي رفتن به مطب دكتر آخه ميدوني چي من نمي دونم دقيقا تو چندوقتت هست به خاطر همين امروز همه چيز مشخص ميشه كه ني ني ماماني چندوقتش شده و تو دل ماماني داره چيكار ميكنه
عزيزدلم مامان خيلي بد ويار هست و هر چي كه ميخوره بالا مي ياره از اين ميترسه كه تو حالت خوب نباشه و رشدي كه بايد توي اين مدت داشته باشي رو نكردي با سونويي كه امروز انجام ميدم مامان خيالش از اين بابت هم راحت ميشه.



اولين روزي كه برات نوشتم
