اميرمحمداميرمحمد، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 24 روز سن داره

نفس مامانی و بابایی

اولين روزي كه برات نوشتم

1391/4/19 12:06
262 بازدید
اشتراک گذاری

از امروز ميخوام برات همه چيزا رو بنويسم چون تولد مامانه و دوست داره به خودش يه هديه بزرگ بده اونم درست كردن وبلاگ تو كه ميشه خاطرات شيرين آينده ات

ازاين حس شروع مي كنم   لحظه حضور تو رو وقتي كه فهميدم كه تو اومدي تو دل ماماني جا خوش كردي و قرار يه چندوقت ديگه به جمع دو نفرما اضافه بشي نمي دوني چه حس خوبي داشتم وقتي كه فهميدم كه منم قرار مامان بشم.

امروز ميخوام برم دكتر تا براي اولين بار صداي قلبتو بشنوم نمي دوني از صبح كه بيدار شدم دارم لحظه شماري ميكنم براي رفتن به مطب دكتر آخه ميدوني چي من نمي دونم دقيقا تو چندوقتت هست به خاطر همين امروز همه چيز مشخص ميشه كه ني ني ماماني چندوقتش شده و تو دل ماماني داره چيكار ميكنهچشمک

عزيزدلم مامان خيلي بد ويار هست و هر چي كه ميخوره بالا مي ياره از اين ميترسه كه تو حالت خوب نباشه و رشدي كه بايد توي اين مدت داشته باشي رو نكردي با سونويي كه امروز انجام ميدم مامان خيالش از اين بابت هم راحت ميشه.قلب

 کد آویز - وبلاگ - زیباسازی- تصاویر متحرک

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (4)

مامان ستاره
19 تیر 91 13:52
اولین مطلبت خیلی قشنگ بود
neda63
19 تیر 91 14:14
سلام دوشتم واقعا عالی بود پس فردا منتظرخبرهای خوبت هستیم
خاله عاطفه
19 تیر 91 14:19
حتما خوب هستي و مامان و از نگراني در مياري ... صداي قلبت هم گلوپ گلوپ قوي و محكم ميزنه ايشاا....
میخک
20 تیر 91 8:21
اذی جون خیلی خوب کاری کردی وبلاگ درست کردی. انشالا بزودی عکسهای نی نی عزیزمون زینت بخش وبلاگ میشه. به نی نی جون بگو برای خاله میخک هم دعا یادش نره.