عروسي خاله سارا
بلاخره انتظار به سر اومده و خاله ما هم رهسپارخونه بخت شد خاله جون خيلي خوشحالم از اينكه رفتي سر زندگي خودت تبريك با هزاران بوس براي خاله مهربون خودم![]()
اندر احوالات ما در اين شب مبارك
بايد براتون بگم كه خيلي آقا بودم چون ماماني رفت آرايشگاه و من پيش بابايي موندم يه پسمل به تمام معنا آقا ناهارمو خوردم و لالا كردم وقتي ماماني از آرايشگاه اومد از خواب بيدار شدم و ماماني به اتفاق بابايي منو بردن حمام و تميز و عسل شدم اومدم بيرون بعدشم كه ماماني منو حاضر كرد و رفتيم به سمت باشگاه.
وقتي كه رسيديم اونجا انقدربه خودم مغرور شده بودم كه هيچ كس و تحويل نگرفتم آخه منم يه پا داماد بودم براي خودم
بعد از اين كه يه كمي از يخام آب شد خاله جونم وارد سالن شد از جيغ و سوت ديگران به شدت وحشت كردمو زدم زير گريه حالا گريه نكن كي گريه كن
هيچ جوره نتونستن منو ساكت كنن تا بلاخره بابايي منو برد بيرون از سالن وقتي كه اون همهمه و سرو صدا ساكت شد من اومدم داخل سالن و شروع كردم به رقاصي ديدن داشت رقصيدن ما كه همه قربون صدقم ميرفتن
وقتي هم كه مراسم تموم شد اومديم خونه مامان جون براي خداحافظي و من طبق معمول به اين جاي حساس نرسيدم چون در خواب ناز تشريف داشتم آخه خيلي دوست داشتم گريه خاله و مامان جون و آقاجون و بقيه رو ببينم عجب صحنه اي رو از دست دادم
ولي اشكال نداره آدما نبايد حسرت گذشته ها رو بخورن
اين هم 2 تا عكس از من و بابايي وقتي كه حاضر بوديم بريم به سمت تالار و طبق معمول من هيچ وقت نميزارم كه ماماني عكسي بگيره از خودش به خاطر اينكه همش دوست دارم بغل ماماني باشم




عروسي خاله سارا 
