اميرمحمداميرمحمد، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 25 روز سن داره

نفس مامانی و بابایی

سفرشمال(2)

1392/7/6 8:17
489 بازدید
اشتراک گذاری

خیلی وقت بود که مامانی دلش یه مسافرت میخواست ولی خب شرایط جور نمی شد و از همه مهمتر عروسی خاله سارا جونم بود به خاطر همین خیلی خیلی کار داشتیم و نمی تونستیم بریم ولی مامانی تمصمیم گرفته بود بعد از عروسی خاله سارا یه سفر شمال بریم  که موفق هم شدیم البته باید بگم که این سفر ما تنها نبودیم خاله اکرم جونم با خانوادش و از همه مهمتر مامان جون و آقا جونمم همراهمون بودن خیلی خیلی خوش گذشت البته منم پسمل آقایی بودم اصلا هم اذیت نکردم ولی چون آب و هوا عوض شده بود یه کوچولو مریض شدم که رفتیم پیش خانم دکتر مهربون یه آمپول کوچولو هم نوش جان کردیم ولی خب در کل سفر خیلی خیلی خوبی بود.

تازه حرکت کردیم به سمت شمال

امیرمحمد در حال خوردن سیب و گوش دادن شعری که مامان جون براش میخوند

وقتی که خسته شدمو خوابم برد درطول مسیر

اینجا هم آتشکده البرز با عمو محمد راستی چقدر حال داد آش خوردیم

وقتی امیرمحمد تصمیم داره به زور از من بوس بگیره

مامانی معلومه که خیلی خسته ای آخه ما رفتیم جلوی اداره مامان دنبالش

اینم من و مامان جونم که خیلی خیلی دوسش دارم

در راه رفت به رامسر که باز هم من خواب بودم

من و مامانی در رامسر

نگاه چه لپای قرمز و خوشجلی دارم اینجا تازه از آب گرم مادر شاه اومده بودم بیرون که مامانی مجبوری ازم عکس گرفت منم بهش اخم کردم

من و آبجی مبینا

تو راه برگشت از رامسر که من روی سقف ماشین نشستم

باید بگم که این کارارو خاله جون اکرمم میکنه اگه به مامانم باشه من همیشه باید مثل آقا یه جا بشینم و اصلا لباسامم کثیف نکنم ولی خیلی حال میده که لباسام کثیف میشه و مامانی حرص میخوره

لب ساحل بغل آبجی آتنا تصمیم دارم که برم آب بازی و شن بازی البته اگه مامانی بزاره

با عمو محمد مشغول شن بازی

وای چه حالی میده آب بازی من که عاشقه آب بازیم

اینم عکس با بابایی جونم که خیلی دوسش دارم

 تو راه برگشت به تهران که بازم من لالا تشریف دارم

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

خاله عاطفه
13 آبان 92 0:09
وای خاله فدات شه وقتی اون طوری میخوابی چقدر خوردنی میشی نفس