هشت ماهگی
هشت ماهه باهم بودن گذشت و چقدر زود گذشت هر روز شاهد بزرگ شدنت و هر روز شکرگزار اینکه خدا تو فرشته آسمونی رو به من هدیه داد که من مراقب یه فرشته خدایی باشم باید برات بگم که مامانی خیلی بامزه شدی اول از همه که وقتی مامانی میخواد بره جایی انقدر گریه میکنی که مامانی پشیمون میشه بره به کاراش برسه حتی توی اون لحظه بغل بابایی نمی مونی که بابایی مجبور میشه شما رو بغل کنه بیاد پیش مامانی همیشه دلت میخواد پیشم باشی البته منم همینطور خیلی خیلی بهت وابسته هستم مثل خودت دوم اینکه دست میزنی تا یه آهنگ میشنوی خودتو تکون میدی و میرقصی که باید بگم رقاص خیلی ماهری هستی هم کمرتو تکون میدی هم دستاتو تازگیا هم شونه هاتو بالا و پایین میندازی ،همه رو بوس میکنی البته باید بگم که گاز هم خیلی میگیری و وقتی هم اعتراض میکنیم یا دعوات میکنیم بهمون میخندی و ما هم پشیمون میشیم و اینکه بابایی بهت یاد داده که کله بزنی وقتی که کار بدی میکنی و مامانی دعوات میکنه انقدر بهم نگاه نمی کنی تا من حواسم به چیز دیگه ای بره و یادم بره اون کار بدت رو مامانی خیلی خیلی کنجکاو هستی و دوست داری از همه چیز سردر بیاری به خاطر همین مامانی همه چیزا رو از جلوی دست شما جمع کرده و اینکه خیلی خیلی سریع سینه خیز میری و داری تلاش میکنی برای چهاردست و پا بری و به مدت ١٠ ثانیه هم بدون کمک کسی می ایستی که بعدش چپو میشی در کل خیلی شیطون هستی و یک لحظه آروم و قرار نداری


هشت ماهگی
