صندلي ماشين
بلاخره مامان تصميم گرفت كه وقتي شما رو ميخواد از خونه مامان جون ببره به خونه شما ديگه روي صندلي ماشين بشيني آخه كريرر شما براتون كوچيك شده و پاهاتون ميزد بيرون ولي با تمام استرس ها شما خوب كنار اومدي فقط 2-3 روز اول خيلي گريه ميكردي انگار توش راحت نبودي و نميتونستي توش بخوابي و ماماني بايد يه جوري شما رو سرگرم ميكرد و طي مسير هم بايد چند باري نگه ميداشت و شما رو ساكت ميكرد ولي خدا رو شكر بعد از چند روز بهش عادت كردي و وقتي ميومدي سوار ماشين بشي و صندلي ماشينت رو نميديدي با تعجب بهم نگاه ميكردي و با زبون بي زبوني بهم ميگفتي صندلي ماشين نيست و تا مامان ميخواست صندلي رو برات ببنده كلي شيطنت ميكردي كه ماماني واقعا كفرش در مي اومد و قيافه اش خنده دار ميشد
چون واقعا بستن صندلي ماشين سخته و اينطوري شد كه عسل مامان براي خودش مستقل ميشينه و تا برسيم خونه از گوش دادن به آهنگ هاي مورد علاقه ات كه همشون آهنگهاي شاده لذت ميبري
مامان قربون پسره آقاش بره كه انقدر تو صبور و مهربوني
اينم چندتا عكس از امير كه توي صندلي ماشينش خوابش برده

قربونت بره مامان كه وقتي هم كه خوابت ميبره هويج توي دستت رو نميندازي



صندلي ماشين
