اين روزهاي تو
ماماني ببخشيد كه خيلي وقته نيومدم و وبلاگتو به روز نكردم ولي مامان خيلي خيلي درگيره و كلي كار داره چندتا عكس از پاييز سال 1393 برات ميزارم اميدوارم كه مامانو ببخشي عشقم
رفته بوديم فشم كه شما توي كوچه با يه سگ گرم گرفته بودي به هيچ عنوان هم راضي نبودي كه بياي خونه حتي مامان مجبور شد كه ناهارتو ببره تو كوچه بهت بده




عاشقه سگه شده بودي و اصلا هم ازش نميترسيدي و بهش غذا هم دادي البته بايد بهت بگم كه اين سگه همسايه بود و اهلي هم بود و اون هم اصلا با پارسايي كه ميكرد تو رو نميترسوند
پارك پليس
با بابايي تصميم گرفتيم كه با هم بريم پارك و شما هم يه مقداري بازي كنيد اين شد كه رفتيم پارك پليس چون تازه يه سري مجسمه حيوانات مختلف گذاشته بودن شما مشغول بازي با اونا شدي و اصلا سراغ وسايل بازي نرفتي و مامان هم از فرصت استفاده كرد و يه چند تايي ازت عكس گرفت


ماماني عاشق اين عكسته چون خيلي خيلي خوشگل افتادي
















اين روزهاي تو
