سفرشمال(2)
خیلی وقت بود که مامانی دلش یه مسافرت میخواست ولی خب شرایط جور نمی شد و از همه مهمتر عروسی خاله سارا جونم بود به خاطر همین خیلی خیلی کار داشتیم و نمی تونستیم بریم ولی مامانی تمصمیم گرفته بود بعد از عروسی خاله سارا یه سفر شمال بریم که موفق هم شدیم البته باید بگم که این سفر ما تنها نبودیم خاله اکرم جونم با خانوادش و از همه مهمتر مامان جون و آقا جونمم همراهمون بودن خیلی خیلی خوش گذشت البته منم پسمل آقایی بودم اصلا هم اذیت نکردم ولی چون آب و هوا عوض شده بود یه کوچولو مریض شدم که رفتیم پیش خانم دکتر مهربون یه آمپول کوچولو هم نوش جان کردیم ولی خب در کل سفر خیلی خیلی خوبی بود. تازه حرکت کردیم به سمت شمال امیرمحمد در حال خوردن سیب و گو...
نویسنده :
آذرمامانی امیرمحمد
8:17










