دومين سفرت
بابات و عشق رفتن به وطنش و باز هم ما راهي كلاردشت شديم 5 ماهت هست و عمو حميد و خانواده اش بعد از عيد هنوز تو رو نديدن و نمي دونن پسر ماماني چقدر تغيير كرده و چقدر شلوغ تر شده وقتي كه براي عيد رفته بوديم شما اكثر مواقع خواب بودين و وقتي بيدار ميشدين با يه گريه كم اعلام بيدارباش ميدادين ولي الان با كوچكترين صدا بيدار ميشين و وقتي هم كسي دورت نباشه ميزني زير گريه و جيغ ميكشي
البته بايد بهت بگم كه عمه فرشته برات يه دختر عمه آورده و ما بيشتر قصدمون رفتن به خونه عمه فرشته در ساري هست و از اون طرف هم به كلاردشت ميريم
بعد از رفتن به ساري و برگشت به كلاردشت به مازيچال رفتيم و اين هم نمايي از مازيچال و گرفتن عكس از شما و پدر


بايد بگم مازيچال بالاي كوه هستش يه جاي ييلاق نشين كه نمايي بسيار زيبا داره چون وقتي بالاي تپه ايستادي دريا زير پاهات هست و هواي بسيار خنكي داره



دومين سفرت
