اميرمحمداميرمحمد، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 24 روز سن داره

نفس مامانی و بابایی

روزي كه مامان فهميد تو پسري

1391/5/9 12:11
244 بازدید
اشتراک گذاری

ديروز ماماني و بابايي رفتن  دكتر آخه وقت چكاب كردنت بود دكتر هم نوشت ما رفتيم سونوگرافي انجام دادم نمي دوني اون لحظه فكر كنم قشنگ ترين لحظه ي عمرم تا حالا بود تو مانيتور دكتر به طور واضح ني ني مامانو ديدم چقدر قشنگ بودي البته ناگفته نماند كه بابا چقدر ذوق زده شده بود دكتر هم همه چي تو رو بهمون نشون داد از دست و پاهات گرفته تا چشمات و دماغتو، گوشات و لبت البته قلبتم كه چقدر تند ميزد 146 تپش در دقيقه داشتي چه صداي لذت بخشي بود صداي شنيدن ضربان قلبت و ما خوشحال.و اون لحظه بود كه قلبم داشت از صدايي كه شنيده بودم از تپش مي ايستاد من و بابايي هرروز بيشتر بهت عشق ميورزيم و هرروز منتظر به دنيا اومدنت هستيم تا با تو عشق كامل رو احساس كنيم.و اين حس و به تك ستاره زندگيمون تقديم كنيم.

عزيز دلم بايد بگم كه دكتر جنسيتت رو هم مشخص كرد از اين به بعد بايد دنبال لباس پسرونه اسباب بازي پسرونه و كلي وسايل برات باشم بايد برم خريد هر چيزي كه به چشمم اومد كه برات مناسبه بخرم راستي برات نگفته بودم كه هفته پيش ماماني خواب ديده بود كه تو پسمل هستي ولي از اونجايي كه ميگن خواب زن راست در نمي ياد فكر كردم كه بايد دخمل باشي ولي مهم نيست از اين به بعد بايد دنبال يه اسم قشنگ و معني دار برات باشم ميخوام از هفته  آينده با اسم خودت ماماني نازت كنه تا تو دل ماماني بفهمي كه مامان و بابا چه اسمي برات انتخاب كردن راستي دكتر گفت كه خداروشكر تو رشد خوبي داشتي و البته ناگفته نماند كه خيلي هم شيطون بودي چون توي اون چند دقيقه اي كه دكتر داشت سونوگرافي انجام ميداد تو چند بار تغيير وضعيت دادي فكر كنم كه قدو بالات به بابايي رفته باشه از اين بابت خدا رو سپاسگزارم چون دوست داشتم ني ني مامان قد بلند باشه

بايد بهت بگم كه مامان خيلي خيلي دوست داره  

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (3)

بابایی
11 مرداد 91 14:04
واقعا روز قشنگی بود.
به جرات میتونم بگم یکی از بهترین و خاطره انگیز ترین روزهای عمرم بود.
به قول مامانی پسملی می خوام بگم که من و مامانی عاشقتیم و عاشقانه دوست داریم.
و بی صبرانه در انتظار به دنیا اومدنت هستیم.


البته بايد بهت بگم كه قيافه بابايي اون لحظه ديدن داشت وقتيكه صداي ضربان قلبتو شنيد من كه فكر ميكردم الان از خوشحالي پس بيفته و غش كنه و خوشحال تر اون موقعي شد كه فهميد تو پسر هستي
خاله عاطفه
11 مرداد 91 14:15
به به چه گل پسري .. من كه از همون روزاي اول به ماماني ميگفتم اين فرشته كوچولو گل پسره ...
از صميم قلب به ماماني تبريك ميگم واسه اين شاهزاده... واسه شنيدن صداي قلب مردونه ات واسه اينكه به ماماني قول ميدي از امروز مثل يك مرد قوي رشد كني مثل يك مرد قوي بزرگ بشي و هر روز ماماني و شادتر از روزهاي قبلش كني ...


مرسي خاله جون از اظهار محبتت منم برات دعا ميكنم خدا يكي مثل من هر چه زودتر تو دل تو هم بزاره تا هميشه مثل كوه پشتت باشه و هيچ وقت تنهات نزاره
خاله سارا
21 مرداد 91 17:32
خیلی خیلی خوشحال شدم وقتی فهمیدم یکی به اعضای خانوادمون اضافه شده اونم کی ؟ بچه سمیه .آرزوی همچین روزی رو داشتم خاله شم اونم یه جیگرطلا مثه تو من بی صبرانه انتظار دیدنتو میکشم دوست دارم یه دنیا قد ستاره های آسمونها


خاله جون منم خيلي خيلي دوست دارم و از خدا ميخوام كه يه روزي مامان منتظر به دنيا اومدن ني ني تو باشه