اميرمحمداميرمحمد، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 25 روز سن داره

نفس مامانی و بابایی

نوروز93

1393/1/19 8:30
881 بازدید
اشتراک گذاری

اين دومين سالي كه يه كوچولوي خوشگل و قشنگ عيد ما رو زيباتر كرد و چقدر حس با تو بودن قشنگه وقتي كه تو در كنار مني انگار همه چيز هست و چه زيبا

بايد بگم كه امسال عيد ماماني از 2 ماه پيش برنامه هاش رو چيده بود چون دلش ميخواست امسال با تو به جاهاي ديگه اي سفر كنه البته ناگفته نماند روزي كه ميخواستيم راه بيفتيم مامان جون زنگ زد و خبر مريضي شما رو داد و زن دايي دستش درد نكنه شما رو برد دكترتون و كلي دعوا و  دارو به شما داد براي اينكه زودتر حالتون خوب بشه

ما 28 اسفند راه افتاديم به سمت اصفهان شب رو اصفهان مونديم و روز 29 راه افتاديم به سمت شيراز چون ماماني تصميم داشت موقع تحويل سال شاه چراغ باشه ولي به علت مريضي شما نشد كه موقع تحويل سال برسيم و ما موقع تحويل سال تو خونه بوديم بعدشم به قشم و بندرعباس و يزد رفتيم عزيزم خيلي بهمون خوش گذشت همچين شما از فرصت استفاده كردي چون 17 روز پيش مامان بودي و فقط شير خوردي

عكسها در ادامه مطلب

موقع تحويل سال در شيراز

اينجا كه داشتي شيطنت ميكردي كه سفره محقري كه خاله تند تند آماده كرده بود رو به هم بريزي

اولين روز عيد در ارگ كريمخان در شيراز

كنار حوضچه داخل ارگ كه با بابايي داري حالي ميكني

اينجا هم كه ميخواي شروع كني به آب بازي برات فرقي نميكنه كجايي فقط دوست داري كه دستت رو به آب بزني

ناراحت از اينكه چرا نذاشتيم بيشتر آب بازي كني

خوشحال از كالسكه سواري

چون هواي شيراز سرد بود و شما مريض بودي مجبور بوديم تن شما كاپشن كنيم

شيراز حافظيه

دايي ،مهديس ،بابايي و شما در حافظيه شيراز

و باز هم شما آب بازي كردين و لباستون رو خيس كردي و ما مجبور شديم زودتر برگرديم چون ماماني براي شما لباس اضافه نياورده بود

اميرمحمد مشغول شيطنتهاي بسيار

يه عكس دسته جمعي در حافظيه كه عمو محمد زحمت انداختنش رو كشيد

از سمت راست مبينا، خاله اكرم، مامان،بابا، آتنا،مامان جون، زن دايي، اون پشتم دايي و مهديس آقا جون چون پاش درد ميكرد يه گوشه اي نشته بود.

اميرمحمد محوطه پارك در شيراز مشغول تاپ سواري

بعد از شيراز ما به سمت بندرعباس حركت كرديم و توي شهر فسا به مدت يك ساعت گشت و گذاري كرديم

اينجا هم سفره هفتسين ورودي شهر فسا

اميرمحمد مشغول كنجكاوي هاي بسيار

ماماني عاشق رانندگيتم وقتي بابايي از ماشين پياده ميشه زودي ميپري ميري فرمونو ميگيري

اميرمحمد در بندرعباس و تيپ تابستونه زده چون هوا بسيار گرم بود مخصوصا ظهرهاش

اميرمحمد به همراه خاله اكرم به ديدن شتراي قشم ميرن

عمو محمد و اميرمحمد كه رفتن نزديك شترا

اميرمحمد ناراحت از اينكه از پيش شترا برگشته

جنگل سوزا در قشم

اميرمحمد و بابايي

سوار ماشين شارژي شدي و خيلي هم ترسيدي البته اولش بود بعدش كه اصلا دلت نميخواست پياده بشي به خاطر همين 3 مرتبه ديگه سوار شدي

اينجا هم رفتيم پرورش كروكوديل امير خيلي خوشش اومد

ناگفته نماند كه فقط كروكوديل پرورش نميدادن همه چيز بود از جمله بز ،ميمون ،طاووس و انواع پرندگان

تو راه برگشت نوار ساحلي قشم

اينجا هم سوار لنچ تو راه برگشت به بندرعباس

اينجا هم عصباني كه چرا بهت بستني نداديم

امير بعد از خوردن بستني

عكس پاياني رو هم با خاله گذاشتم كه توي اين مسافرت خيلي برات زحمت كشيد دستشم درد نكنه

 

 

 

 

پسندها (1)

نظرات (2)

مامان الهه و بابا حمید
10 خرداد 93 8:14
سلام عزیز دلم خوشحالم که بالاخره مامانی وبلاگت رو به روز کرد خوشکلکم من هر روز میام و بهت سر میزنم مواظب خودت باش خاله جون عکساتم نشون میده حسابی بهت خوش گذشته انشاالله همیشه شاد باشی
خاله عاطفه
11 خرداد 93 9:37
هميشه به گردش خاله جون ..عبدت هم مبارك باشه هميشه به شادي و گردش باشي گل پسر..عكست كنار گلهاي قرمز واقعا دوست داشتنيه