اميرمحمداميرمحمد، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 24 روز سن داره

نفس مامانی و بابایی

رفتن به مشهد

1393/8/24 8:55
385 بازدید
اشتراک گذاری

عزيز دلم امسال هم امام رضا ما رو طلبيد و  به طور ناگهاني تصميم گرفتيم كه بريم مشهد و از اونجا كه خود آقا دعوتنامه برامون فرستاد خيلي زود بليط گيرمون اومد و ما راهي مشهد شديم ولي با يه تفاوت كوچيك سال پيش بابايي همراهمون بود ولي امسال ماماني با دختر عموهاش و به همراه خاله اكرم و آبجي مبينا و آتنا و زن دايي سميه و مهديس روانه مشهد شديم و ما روز عرفه مشهد بوديم البته بايد بهت بگم كه چون شب قبلش بارون اومد ماماني نتونست بره حرم براي دعاي عرفه و من و شما تو خونه مونديم ولي بقيه همه براي خوندن دعاي عرفه به صحن امام رضا رفتن در كل پسر خيلي خوبي بودي و اصلا اذيت نكردي و مثل هميشه آقا در ضمن باز هم ماماني نتونست به موج هاي آبي بره چون كسي رو نداشت كه شما رو پيشش بزاره البته شب قبل از اينكه بقيه ميخواستن برن موجهاي آبي خاله اختر اومد و  ميخواست شما رو ببره ولي من دلم راضي نشد كه شما رو بزارم و برم  خوش بگذرونم  ايشاله سالهاي بعد كه شما هم بتوني با بابا حسين بري و ماماني از اين بابت خيالش راحت باشه

اين هم چند تا عكس از مشهد البته عكس پارسال رو هم برات ميذارم تا ببيني كه چقدر آقا شدي

اين عكس پارسال شما هست كه هميشه خواب تشريف داري وقتي ماماني ميخواد ازت عكس بگيره

اين هم ماماني به همراه پسرش تو صحن رضوي بعد از نماز مغرب و عشا

اين هم عكس امير كه رفتيم يكي از آتليه هاي اونجا و ماماني ازت يه عكس يادگاري گرفت

پسندها (1)

نظرات (2)

خاله عاطفه
24 آبان 93 15:20
هميشه به زيارت گل پسر ... عكست هم خيلي خوشجله ..
مامان الهه و بابا حمید
26 آبان 93 19:44
سلام عزیز دل خاله قربونت برم ماشالله چقدر بزرگ شدی من هر روز میام و به وبلاگت سر میزنم تا عکسای جدیدت رو ببینم خاله جون زیارتت قبول دلم برای تو و مامان گلت تنگ شده