اميرمحمداميرمحمد، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 24 روز سن داره

نفس مامانی و بابایی

رفتن به كلاردشت

1393/6/9 9:10
343 بازدید
اشتراک گذاری

ما از قبل از سال جديد ديگه نتونستيم بريم به كلاردشت و بابايي خيلي دلش هواي مامان و باباش رو كرده بود به خاطر همين تصميم گرفتيم چهارشنبه از سركار مستقيم به سمت كلاردشت بريم البته عروسي هم دعوت داشتيم و اين مزيد بر علت شد كه حتما به كلاردشت سري بزنيم و اينطوري شد كه در عرض 3 هفته ما همش در راه مسافرت بوديم  هواي كلاردشت عالي بود و اصلا نيازي نبود كه تن شما لباس گرم كنيم و از همه مهمتر عمو و عمه از قبل از عيد شما رو نديده بودن و خيلي دلشون براي تو تنگ شده بود و وقتي  هم كه شما رو ديدن همه ماماني رو دعوا كردن كه چرا انقدر شما لاغر شدي ولي بعدش متوجه شدن اصلا مقصر من نيستم چون شما به شدت شيطون و كم غذا هستي عكس نتونستم ازت بگيرم چون اصلا يه لحظه هم  آروم و قرار نداري

اينجا توي باغ عروسي هستيم و شما طبق معمول مشغول خاك بازي و از اينور به اونور رفتن هستي

اينجا هم با اميرحسين عمه جون خونه در آقاجون اينا هستي

اينجا هم بعد از عروسي خونه عمه فرشته

اوني كه روي كول بابا سورنا عمو كه از شما 7ماه بزرگتره اون يكي شيدا عمه كه از شما 6 ماه كوچكتره و اون يكي هم سوران عمو كه بغل بابا وايساده و شما رو داره نگاه ميكنه

عزيزم همتون به سلامتي بزرگ بشين و براي خودتون كسي بشين

پسندها (1)

نظرات (1)

خاله عاطفه
9 شهریور 93 14:24
خيلي عكس اولت خوشجله عزيزم هميشه به شادي و سفر و گردش گل پسرم