رفتن به خزرشهر
اوایل فصل پاییز مامان خیلی احساس خستگی میکرد با بابایی تصمیم گرفته شد که یه مسافرت چندروزه به خزر شهر بریم که مامان خستگیش در بره و اینبار فقط با خاله اکرم جون هماهنگ شد که به اونجا بریم چون خاله مریم شرایطش جور نبود که با ما بیاد خیلی خیلی هوای خوبی بود و خیلی بهمون خوش گذشت و مامان با یه نیروی تازه به کار برگشت


عکس سلفی که شما از خودتون گرفتین


شما اینجا دارین حاضر میشین که بری آب بازی

شما تمامی کتابا و پازلاتو با خودت آورده بودی و داشتی برای خاله همشونو میخوندی و پخش کرده بودی

شما با بابایی تو حیاط زیر بارون

شب لب ساحل مشغول بازی


در حال خوردن آیس پک

این هم جلوی درب ویلا که همگی با هم انداختیم

شما و خاله در حال مرتب کردن موهاتون
البته ناگفته نمونه که بعد از برگشتن از خزر شهر به دلیل اینکه انقدر آب بازی کردی و زیر بارون رفتی سرمای شدیدی خوردی که مجبور شدیم به شما آمپول بزنیم و اولین آمپولتو توی این زمان خوردی


رفتن به خزرشهر
