اميرمحمداميرمحمد، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 25 روز سن داره

نفس مامانی و بابایی

ده روز به يادماندني

10 روز هست كه اميرمحمد به اين دنيا  لبخند زده و همه جا رو  گلستان كرده از صبح منتظرم كه خاله اكرم  بياد خونمون و پسملي رو ببره حموم و بشوره و مثل  يه دسته گل تحويل بده نمي دونم از حموم خوشت  مي ياد يا نه ولي هر وقت كه مامان پوشكت رو عوض ميكنه و ميشورتت خيلي آب رو دوست داري ولي    نمي دونم وقتي آب بريزيم تو سرت رو هم دوست داري يا نه پس ماماني منتظر ميمونه تا ببيني كه چه اتفاقي مي افته         و حالا پسمل ماماني تر و تميز و تپل و مپل فدات بشم كه انقدر ساكتي ...
20 بهمن 1391

افتادن ناف

پنج روز از به دنيا اومدنت ميگذره و مامان دلش ميخواد دنيا رو چراغوني كنه هرلحظه با توبودن به صدتا دنيا مي ارزه عزيز دلم ماماني با تمام وجود بهت عشق ميورزه اصلا حسي كه الان ماماني با تو داره با حسي كه تو وجودش بودي زمين تا آسمون فرق داره هر روز شاهد تغييرايي كه ميكني هستم و هر روز لذت ميبرم از اين كه تو رو در آغوش ميگيرم و هر روز از اين نعمتي كه خدا به من حقير داده تشكر ميكنم البته ميدونم اگه شب تا صبح هم قدرشناسي كنم باز هم كم هست . بايد برات بگم كه پسر صبوری هستی و مامانی بابایی انقدر باهات ورمیرن تا بیداربشی و شیر بخوری البته این در طول روز هست چون شب ها  هر دوساعت به دوساعت بیدارمیشي و شیرتو رو میخوري و بادگلوتو میزني و دوباره ...
15 بهمن 1391

دردهای گاه و بی گاه

  چند روزی است که دردهایی دارم که بعضی وقتا فکر میکنم انگار داری میای ولی وقتی به دکتر میرم میگه که این دردها کاذب است       و خبری از اومدن گل پسر نبود انگاری برای خودش تو دل مامانی دنس راه انداخته بود مثلا یکشنبه گذشته از شب تا فردا ظهر تو بیمارستان بودم ولی خبری از اومدن تو نبود ولی امروز خیلی مامانی درد داره به قول خاله عاطفه راستی راستی داری میای عزیز دل مامان هر وقت که دوست داری بیا که با اومدنت دنیا رو گلستان میکنم ...
9 بهمن 1391

انتظار به سراومد

  دیشب مامانی دردای وحشتناکی داشت با دکترش تماس گرفت و دکتر به مامان گفت که فردا صبح برم بیمارستان که پسمل مامان دیگه طاقتش به سر اومده می خواد بیاد بیرون بله پسمل من به دنیا امد ساعت 50/12 دقیقه روز سه شنبه ده بهمن سال1391  تو بیمارستان مادران باوزن 150/3 و دورسینه 33 دور سر34 و  قد48 سانتیمتر یه چیز دیگه چون تو روز تولد حضرت محمد به دنیا اومدی مامانی و بابایی تصمیم گرفتن که اسمت رو عوض کنن و اسم پسمل مامان شد امیر محمد مامانی و بابایی امیدوارن که تو از اسمی که برات انتخاب کردن خوشت بیاد. اينم شب آخري كه پسمل توي دل مامانش هست و ماماني تا صبح با دلشوره و اضطراب به صبح  كرد تا صبح كه روي ماهت و ببينم   ...
9 بهمن 1391

شمارش معكوس

لحظه ديدار نزديك شده عسل مامان دلم داره براي ديدنت پر ميزنه انقدر ذوق دارم كه نگو دلم ميخواد هرچه زودتر بياي تو بغلم و ببوسمت ببينم چه شكلي هستي دلم برات يه ريزه شده ولي از يه طرف ديگه همش با خودم ميگم الان هميشه و همه جا با من هست ولي وقتي به دنيا بياد ديگه همه جا با من نيست دلم براي لگد زدنات،چرخيدنات و قل خوردنات تنگ ميشه ماماني با هر تكوني كه تو به خودت ميدي هزار بار قربون صدقت ميره و دلش برات ريش ريش ميشه چون تو با هر تكوني كه به خودت ميدي شكم مامان از حالت طبيعي خارج  ميشه و  همه ميفهمن كه اميرعلي خان الان كجا تشريف دارن و دارن چيكار ميكنن. 30  روز ديگه  م...
25 دی 1391