اميرمحمداميرمحمد، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 25 روز سن داره

نفس مامانی و بابایی

سكسكه

چه حس قشنگي وقتي ميفهمي كوچولويي كه داري  تو خودت پرورش ميدي از هر جهتي سالم هست من اينو بارها و بارها حس كردم ولي وقتي چيز جديدي ازت ميفهمم كه نشون دهنده سلامتيت هست بيشتر خوشحال ميشم اين مقدمه رو برات گفتم تا بفهمي كه ماماني خيلي خوشحال هست كه تو سالم هستي و هيچ مشكلي نداري چون ماماني خودش مشكلات زيادي تو بارداري داره .چند روز پيش  با دو سه تا از دوستام مشغول صحبت بودم كه (البته همه اونا هم مثل من ني ني تو دلشون دارن)حرف از سكسكه كردن ني ني ها اومد وسط همشون اين حس قشنگ رو تجربه كرده بودن الا ماماني وقتي بحث وارد اين قسمت شد ماماني چيزي نداشت بگه و از اين بابت كه چرا اميرعلي مامان تا به حال سكسكه نكرده يا اگر هم كرده ما...
5 دی 1391

بستن ساك

سلام اميرعلي مامان ديشب ماماني ساك قشنگ رو بست تا همه چيز براي اومدنت حاضر باشه و يه وقتي اگه خواستي زودتر بياي بابايي به مشكل بر نخوره براي بستن ساكت ماماني ساكت رو بست و هر چيزي رو كه فكر ميكرد برات لازم باشه از جمله پوشك، دستمال مرطوب،يه سري لباس براي بيمارستانت ،يه سرهمي با كلاه و كفش براي زماني كه ميخواي بياي خونه،شيشه شيرت،دستمال  براي خشك كردن بدنت وقتي ميشورنت،قنداق فرنگيت ، جوراب ، دستكش و  پتو دورپيچت ماماني فكرميكرد اينا برات لازم باشه و برات بست اميدوارم چيزي رو كم و كسر نذاشته باشم منتظر اومدن پسرگلم هستم و بي صبرانه دوست دارم بغلت كنم ...
2 دی 1391

شب يلدا

سلام عشقم سلام پسرم سلام عزيزم سلام اي زندگي ماماني دلم برات يه ريزه شده نمي دونم از كجا برات بنويسم ولي امروز اومدم از اولين شب يلدايي من وبابا كه توهم مهمون خونمون بودي برات بگم چه  شب يلدايي ديدن داشت اين شب يلدا اول از همه برات بگم كه قرار  بود بريم خونه ماماني و آقاجون ولي آقاي پدر بهونه آورد كه سرش درد ميكنه و حالش بده با اين كه ماماني حاضر شده بود ولي تصميم گرفت كه خونه بمونه از قبل هم بابايي گفته بود كه دوست داره امسال كه اولين شب يلداييمون بود خونه خودمون باشيم ولي من بهش گفتم كه دوست دارم بريم خونه ماماني كه همه هستن ولي حرف حرف بابايي شدو ما هم تسليم خواسته بايايي شديم ما مونديم تو خونه و چشمت روز بد نبينه نمي ...
30 آذر 1391

هفت ماه تمام

سلام عزيزم سلام پسرم سلام  عشقم امروز بعد از مدتها اومدم تا برات بنويسم تو امروز دقيقا هفت ماه هست كه اومدي تو دل مامان نشستي زندگي منو بابا حسين رو غرق در خوشحالي كردي حالا حركاتت رو كاملا روي دلم حس ميكنم چند وقت پيش آقاجون بهم گفت كه حركاتت رو بهش نشون بدم ولي انقدر تو  شيطوني هستي كه هر چي لباسمو به بدنم چسبوندم هر چي شيريني خوردم تكون نخوردي كه نخوردي كه آقا جوني با نگراني بهم گفت كه اصلا ني نيت حركت مي كنه يا نه كه منم بهش گفتم آره ولي اگه كسي بهش زول بزنه اون كاملا حس ميكنه و تكون نمي خوره ولي يه روزي بهت قول ميدم كه حركاتت رو بهش نشون بدم البته بايد بگم كه حركاتت مثل بازي فوتبال ميمونه انقدر لگد ميزني كه بع...
18 آذر 1391

نصايح مادرانه

پسرم،پسرخوبم ميدونم كه توهم يه روزي عاشق ميشي. مياي وايميستي جلوي من و بابات و از دختركي مي گي كه دوستش داري.... اين لحظه اصلا عجيب نيست و تو ناگريزي از عشق... كه تو خودت حاصل عشقي پسرم... مامانت براي تو حرف هايي داره حرف  هايي كه به درد روزهاي عاشقيت ميخوره... عزيزدلم،يه وقتهايي زن بي حوصله و اخموست،روزهايي كه بهونه مي گيره. بدقلقي مي كنه و حتي اسمتو صدا ميكنه و تو به جاي جانم هميشگي مي گي:"بله" و اون ميزنه زير گريه... زنها موجودات عجيبي هستند پسرم... موجوداتي كه مي توني با محبتت آرومشون كني و يا با بي توجهيت از پا درشون بياري... بايد براي اينجور وقتها آماده  باشي. بايد ياد بگيري كه نازش رو  بكشي... ...
30 آبان 1391

خونه نشيني مامان

خیلی وقته که نتونستم بیام برات بنویسم چون مامان خونه نشین شده چون دکتر به مامان گفته باید تو خونه استراحت کنه تا توی شیطون بلا به دنیا بیای از یه طرف مامان دوست داره که از صبح تا شب با تو تنها باشه ولی از یه طرف دیگه همش نگرانه حاله تو هستش همش با خودش میگه من میتونم این بارو به سلامت به زمین بزارم و اميرعلي و تو بغلم بگیرم دلشوره مامان روز به روز داره بیشتر میشه و هیچ پاسخی هم براش نمی تونه پیدا کنه. ولی بایدبهت بگم که تکون خوردنات خیلی واضح ترشده و هرکسی به شکم مامان نگاه کنه میتونه  بفهمه که اميرعلي کجا تشریف دارن ودرچه حالی هستن راستی بایدبهت بگم که مامان شب ها بیدارهست چون پسملي تاصبح دارن به مامان لگد میزن...
15 آبان 1391

لمس حس بودنت در محل كار

امروز براي اولين بار تو محل كارم بودنت رو حس كردم تو به طور كامل حركت ميكردي و قسمت چپ مامان از تكوناي تو بالا و پايين ميرفت خيلي قشنگ بود به خاله عاطفه گفتم كه داري تكون ميخوري و اون هم گفت كه واقعا اين لحظات حس قشنگي هست كه خدا به مادران عطا كرده و درست هم ميگفت در ضمن از وقتي كه ماماني از كمربند استفاده ميكني فكر ميكنم كه تو بهتر ميتوني تكون بخوري يعني بايد بگم كه من راحت تر ميتونم احساس كنم تكوناي تو رو پس نتيجه ميگيريم كه اين كمربند براي ماماني مفيد بوده و ماماني هم خيلي خوشحال هست كه هر روز بودنت رو بيشتر و بيشتر تو دلش احساس ميكنه راستي ماماني تعجب كرد كه اميرعلي چطور وقتي كه مامانش بيدار اون هم بيدار معمولا وقتي كه مامان مي...
11 مهر 1391