اميرمحمداميرمحمد، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 24 روز سن داره

نفس مامانی و بابایی

فقط عکس

شما و آبجی آتنا و مبینا در یک بعدازظهر در حال خوردن عصرانه در رستوران پارک دم خونه با آبجی مبینا راه پله وقتی امیر میخواد در کنار بامبو عکس بگیره جای جدید شما تو ماشین طاقی عقب ماشین امیر و شانسی در اومده از لپ لپ اداره مامان وقتی به خاطر آلودگی هوا تمامی مدارس و مهد کودک تعطیل میشن و مامان مجبوره شما رو به اداره ببره تولد داداشی امیرحسین تولد کیانا رفتن به قم با خاله مریم جون رفتن به امام زاده صالح باغ پرندگان ...
19 بهمن 1395

مسافرت تبریز

برای مامان از طرف اداره یک دوره آموزشی و تفریحی پنج روزه گذاشتن تبریز و جلفا ... اولش تصمیم نداشتم ببرمت ولی اولین باری بود که از اول زندگیت تا الان میخواستم برای چند روز تنهات بزارم و نبینمت ... نمی دونستم عکس العملت چیه البته بابایی با کمال میل قبول کرد مسئولیت شما رو به عهده بگیره و مثل همیشه چیزی براتون کم نزاره ولی از اونجا که حس و غریزه مادری همیشه بر همه چیز غالبه .. من تصمیم خودم و گرفتم و در آخرین روزها تصمیم گرفتم و بلیط بگیرم و شما رو با خودم همراه کنم ... البته همکارم هم بود و اونم یک پسر هم سن شما داشت ... که توی مهد کودک هم با هم همکلاس بودین ... و میدونستم که تنها نیستی و خیال خودم هم راحت بود .. البته بعد از پایان مسافرت اونق...
12 بهمن 1395

رفتن به مشهد

یه چند وقتی بود که همش بهمون میگفتی مامان نمیریم مشهد و هربارهم که ازت میپرسیدم چرا میگفتی میخوام برم دعا کنم و هر وقت که از کنار مسجدی رد میشدیم بازهم سوال تکراری که چرا مشهد نمیریم تا بلاخره بابایی تصمیم گرفت که بریم مشهد که با خاله اکرم جون هماهنگ کردیم و با اونها رفتیم به پابوس امام رضا که خیلی خیلی هم خوش گذشت چون تو برای اولین بار سوال قطارشده بودی البته به مامان خیلی سخت گذشت ولی شما لذت بردی از این سفر در ضمن توی این سفر هم مامان جون و آقا جون هم همراهمون بودن البته با مامانی و بابایی آجی آتنا و مبینا در ضمن تو مشهد هم خاله مریم هم بهمون ملحق شد البته هتل اونها با ما فرق داشت تو قطار شما رفتی بالای تخت نشستی و هی میگف...
12 بهمن 1395

مسافرت عید95

امسال مامان و بابا تصمیم گرفتن که به شمال کشور مسافرت کنن و مسافرت ما به این قرار شد که 2 روز رفتیم کلاردشت وطن بابا و دید و بازدید از عمو و عمه و فامیلای بابا 3 روزی رفتیم رامسر و 4 روز هم رفتیم رشت و بندرانزلی خیلی خیلی خوش گذشت چون کیانا هم امسال مهمون مسافرت عید ما بود سوار بر تلکابین رامسر این هم نمایی از بام  رامسر اینجا شما به شدت ترسیده بودی و حاضر نبودی که بغل آدمک کلاه قرمزی باشی اینجا تو حیاط خونه ای هست که گرفتیم اینجا هم سواحل رامسر شما داشتین برای مامان صدف جمع میکردی اینجا هم روبروی منطقه آزاد بندرانزلی شما عکس گرفتین...
12 بهمن 1395

عید 95

بلاخره سال 95 هم رسید و لحظه تحویل سال صبح ساعت 8 بود این هم سفره هفت سین امسال مامان این هم چندتا عکس از لحظه تحویل سال این هم چندتاعکس از خرید لباس عیدت که خیلی خیلی ذوق کرده بودی و وقتی اومدیم خونه پوشیدی و مامان چندتایی ازت عکس گرفت   ...
12 بهمن 1395

عید 95 و جشن سال نو در مهد کودک

نزدیک عید نوروز شده و تمام مهد در تکاپوی جشن سال نو که با مشارکت تمامی خانواده ها و بچه ها جشن خیلی خوبی برگزار شد و این هم چند تا عکس از جشن سال نو و تزیین میز ورودی که همراه بود با هدیه ای برای یادبود شما و ماهان جلوی درب ورودی   ...
2 بهمن 1395