اميرمحمداميرمحمد، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 25 روز سن داره

نفس مامانی و بابایی

زمستان 94 و برف بازی تو حیاط خاله مریم جون

اولین برف زمستونی اومد و ماهم با آبجی مبینا و آتنا و خاله اکرم جون هماهنگ کردیم رفتیم میگون تا شما کمی برف بازی کنید و خوش بگذرونید که البته به شما خیلی خیلی خوش گذشت و اصلا دوست نداشتی که بیای تو خونه هر چی هم بهت میگفتم که سرما میخوری انگار نه انگار شما و داداشی مشغول برف بازی ...
2 بهمن 1395

تولد 3 سالگی

و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آفرینش و چه اندازه عجیب است روز ابتدای بودن و چه اندازه شیرین است امروز ، روز میلادت ، روزی که تو آغاز شدی میلادت مبارک عزیزم 3 سال از آمدن تو به دنیای من میگذره و این سه سال مثل برق و باد گذشت و من لحظه به لحظه با تو بودن برام مثل یه تکه از شیرینی لذیذ و خاطره انگیزه عزیزم ازت متشکرم که دنیای من رو زیباتر کردی و همیشه با شیرین زبونیهات منو عاشق تر از همیشه میکنی اینم لید که عمو محمد زحمت کشید برای همه روی شاسی زد و شما بهشون هدیه دادین ...
2 بهمن 1395

تولد کیانا

در تاریخ 6 آبان ماه سال 1394 در ساعت 13 بالاخره نی نی خاله سارا هم به دنیا اومد و چشم انتظاری همه به پایان رسید وقتی که ساعت 1 اومدم دنبالت و تو تعجب کرده بودی که چرا انقدر زود اومدم دنبالت و بهت گفتم که نی نی خاله سارا به دنیا اومد و شما هم کلی ذوق کرده بودی برای دیدن کیانای خاله و این هم چند تا عکس از شما و کیانا در بیمارستان اینجا با کلی گریه کیانا رو بغل کردی شما و نشستن در تخت نوزادان در بیمارستان وقتی به سختی میخوای مثل کیانا بخوابی تو تخت   ...
2 بهمن 1395

اسباب کشی و نقل مکان کردن به خونه جدید

بلاخره روز موعود رسید و ما به خونه جدیدمون نقل مکان کردیم نزدیک به 10 ماه بود که ما در طبقه همکف خونه مامان جون زندگی میکردیم و اوایل مهر 94 به خونه جدیدمون اومدیم شما خیلی خوشحال بودی چون تو خونه قبلی شما اتاق خواب نداشتی و تخت شما کنار تخت مامان و بابا بود ولی الان یه اتاق جدا و تمامی اسباب بازیهاتم مامانی برات تو کمدت چیده بود و کلا رنگ اتاقتم خودت انتخاب کرده بودی رنگ آبی و زرد شد و این هم چندتا عکس از خونه جدید که شما مشغول بازی کردن در اونجا هستی         ...
26 دی 1395

باغ وحش

چند وقتی هست که همش از بابایی  و مامانی در مورد حیوانای مختلف سوال میکردی و ماهم با حوصله  بهت جواب میدادیم ولی بابایی معتقد بود تو باید از نزدیک اونا رو ببینی تا به جواب سوالات برسی در نتیجه تصمیم بر این شد یه پنجشنبه به باغ وحش بریم و شما از نزدیک حیوانات رو ببینی این هم چندتا عکس از رفتن شما به باغ وحش ورودی باغ وحش و نشستن شما روی مجسمه کانگرو شما و قفس ببرها شما و گوزنها شما و قفس ببر سفید شما و شترمرغ ها ولی اصلا مامان همکاری نمی کردی برای عکس انداختن قفس میمونها که اصلا شما دوست نداشتی از کنارشون رد بشی بیشتر از همه شما از خرسها خوشت اومده بود&nbs...
26 دی 1395