اميرمحمداميرمحمد، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 24 روز سن داره

نفس مامانی و بابایی

فقط عکس

  امير از نماهاي مختلف خواب قربونت برم ماماني كه انقدر قشنگ ميخوابي جاي جديد امير محمد تو ماشين وقتي كه نخواد رو صندلي ماشين بشينه وقتي مامان جون به شما شكلات صبحانه ميده و شما خودتونو به اين شكل در مياري وقتي امير دخمل ميشه فدات بشم كه انقدر روسري بهت مياد امير بعد از حموم تر و تميز و سشوار كشيده ...
24 آبان 1393

رفتن به مشهد

عزيز دلم امسال هم امام رضا ما رو طلبيد و  به طور ناگهاني تصميم گرفتيم كه بريم مشهد و از اونجا كه خود آقا دعوتنامه برامون فرستاد خيلي زود بليط گيرمون اومد و ما راهي مشهد شديم ولي با يه تفاوت كوچيك سال پيش بابايي همراهمون بود ولي امسال ماماني با دختر عموهاش و به همراه خاله اكرم و آبجي مبينا و آتنا و زن دايي سميه و مهديس روانه مشهد شديم و ما روز عرفه مشهد بوديم البته بايد بهت بگم كه چون شب قبلش بارون اومد ماماني نتونست بره حرم براي دعاي عرفه و من و شما تو خونه مونديم ولي بقيه همه براي خوندن دعاي عرفه به صحن امام رضا رفتن در كل پسر خيلي خوبي بودي و اصلا اذيت نكردي و مثل هميشه آقا در ضمن باز هم ماماني نتونست به موج هاي آبي بره چون كسي رو ندا...
24 آبان 1393

رفتن به كلاردشت

ما از قبل از سال جديد ديگه نتونستيم بريم به كلاردشت و بابايي خيلي دلش هواي مامان و باباش رو كرده بود به خاطر همين تصميم گرفتيم چهارشنبه از سركار مستقيم به سمت كلاردشت بريم البته عروسي هم دعوت داشتيم و اين مزيد بر علت شد كه حتما به كلاردشت سري بزنيم و اينطوري شد كه در عرض 3 هفته ما همش در راه مسافرت بوديم  هواي كلاردشت عالي بود و اصلا نيازي نبود كه تن شما لباس گرم كنيم و از همه مهمتر عمو و عمه از قبل از عيد شما رو نديده بودن و خيلي دلشون براي تو تنگ شده بود و وقتي  هم كه شما رو ديدن همه ماماني رو دعوا كردن كه چرا انقدر شما لاغر شدي ولي بعدش متوجه شدن اصلا مقصر من نيستم چون شما به شدت شيطون و كم غذا هستي عكس نتونستم ازت بگيرم چون اصل...
9 شهريور 1393

18 ماهگي

عزيزم ماماني توي اين هفته خيلي دلشوره داشت كه شما رو ميخواست ببره واكسن 18 ماهگيت رو بزني و همش خدا خدا ميكرد كه شما اذيت نشي صبح پنجشنبه  قبل از اينكه با بابايي ببريمت خانه بهداشت ماماني به  شما استامنيفن داد كه زياد تب نكني چون شنيده بود كه واكسن 18 ماهگي خيلي سنگين هست وقتي كه رفتم با خانم دكتر خيلي خوب برخورد كردي اول از اينكه شما رو كشيد شما 10.800 وزنتون دور سر49 و قدتون 83 هست ماشاله پسرم قدبلنده مامان فداش بشه و اينكه وقتي كه واكسن هم زد شما زياد گريه نكردي و زود ساكت شدي البته مامان تا 2 روز خيلي مراقب شما بود كه خدايي نكرده تب نكني ولي اين دفعه شما اذيت نشدي و به خاطر اينكه دور شما شلوغ باشي براي بعد از ظهر با فاميلاي مام...
9 شهريور 1393

تعطیلات عیدفطر

بلاخره تعطيلات عيد فطر اومد و ماماني هم هفته بعدش رو هم مرخصي گرفت تا به يه مسافرت بره و خستگي اين مدت از تنش به در بره اين دفعه همراهان ما توي مسافرت عموفرج و خاله مريم و داداشي اميرحسين و مامان جون و آقا جون بودن و خيلي هم بهمون خوش گذشت البته ناگفته نماند كه ما به چند تا شهر سر زديم  وسعي كرديم از وقتمون نهايت استفاده رو ببريم چون همه به جز ماماني روزه بودن تصميم گرفتم  روز عيد فطر به مسافرت بريم كه ناگفته نماند به ترافيك بدي خورديم و خيلي توي مسير معطل شديم  كه حدود ساعت 9 شب ما به محمودآباد شهر سرخ رود رسيديم سه روزي اونجا بوديم و بعدش به سمت لاهيجان و بعدش به اردبيل و سرعين رفتيم كه به شما پسر گل خيلي خيلي خوش گذشت چو...
9 شهريور 1393

تولد امام حسن مجتبي

ماه مبارك رمضان امسال هم مامان نتونست به خاطر اينكه به شما شير ميده روزه بگيره ولي طبق عادت هر ساله توي محله مامان جون اينا مراسم جشن براي تولد امام حسن برگزار شد و طبق معمول چون همه چيز و همه كس سبز پوش بودن و چون ماماني تصميم داشت كه توي مراسم شركت كنه براي شما هم رفت لباس سبز تهيه كرد و اين هم چند تا عكس از روز مراسم امير محمد همراه با ثنا سادات امير در حين شيطنت و دست كاري كردن به ظرف شيريني پسرم دوست دارم كه هميشه ره رو راه اماما و پيامبرا باشي دوست دارم گل پسره مامان ...
4 شهريور 1393

دیکشنری امیرمحمد

حرف های زیادی بلد نیستم من تنها چشمان تو را دیدم و گوشه ای از لبخندت که حرف هایم را دزدید از عشق چیزی نمی دانم اما دوستت دارم کودکانه تر از آنچه فکر کنی عزيزم اين روزها خيلي كلمات ميگي بعضياشو ماماني ميفهمه و بعضيهاش و نه ولي در كل به نظر خودم نسبت به بچه هاي هم سنت خيلي خوب حرف ميزني و بايد بگم كه ماماني خيلي خيلي شيطون شدي و يه جا آروم و قرار نداري و اگه كسي بخواد باهات مخالفت كنه و يا بهت چيزي بگه زودي بهت برميخوره و ميزنه زير گريه و بعضي وقتا خودتو ولو ميكني اصلا متوجه نيستي كه خداي نكرده برات اتفاقي بيفته اميرم كلماتي كه الان ميگي ايناست دادا= دايي مهديس= مهديس داداشي= اميرحسين ...
18 تير 1393