اميرمحمداميرمحمد، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 24 روز سن داره

نفس مامانی و بابایی

عکسهای پایانی سال 92

این روزها که داره میگذره من خیلی آتیش میسوزونم چون برای خودم هم راه میرم هم میتونم بعضی از کلمات رو بگم و منظورم و به مامانی برسونم ولی چیکار میشه کرد دلم میخواد فقط مامانی رو حرص بدم لذت میبرم از این کارام قیافه مامان وقتی از دست من کفری میشه  اینطوری اینم چندتا عکس از کارام این تاپیه که مامان جون و آقاجون برای تولدم خریدن و منم خیلی دوسش دارم باهاش حال میکنم بعضی وقتا روش میشینم و غذا میخورم حالشو میبرم وقتی سوار تاپم هستم و هی دلم میخواد بیام پایین و برم بالا بعضی وقتا هم دلم میخواد اینطوری بشینم رو تاپم اینجا هم مثل آقاها نشستم و دارم تاپ میخورم ناگفته نمونه بعضی وقتا هم روی تاپ وایمیس...
27 اسفند 1392

واکسن یکسالگی

امروز امیرو بردیم مرکز بهداشت و واکسن یکسالگیش رو زد البته با یک ماه تاخیر چون خیلی سینه ات خس خس داشت ما فکر کردیم که آلرژی داری به خاطر همین شما رو بردیم پیش دکتر متخصص آلرزی و شما به مدت یک ماه رژیم کامل غذایی بودی حتی نتونستی از کیک تولد خودت هم بخوری ولی خدا رو شکر بعد از تست آلرژی هیچ مشکلی نداشتی به خاطر همین با بابایی هماهنگ کردیم و شما رو امروز آوردیم مرکز بهداشت که واکسن یکسالگی شما رو بزنیم مامانی خیلی نگران بود که نکنه شما تب کنی و اذیت بشی ولی خدا رو شکر وقتی خانوم دکتر اومد به شما واکسن بزنه طبق معمول مامان از اتاق اومد بیرون تا شاهد گریه و سوزن خوردن شما نباشه ولی شما در حد چند ثانیه گریه کردی و مامانی از این بابت خیلی خوشحال...
23 اسفند 1392

عكساي آتليه

ماماني خيلي سرم توي اين مدت شلوغ بود و من نتونستم شما رو ببرم آتليه كودك به خاطر همين با عمو محمد هماهنگ كردم و شما رو بردم آتليه عمو ولي ماماني بهت قول ميدم توي اولين فرصت شما رو ببرم آتليه كودك تو بهتريني عزيزم ...
5 اسفند 1392

راه رفتن امیرمحمد

امیرمحمد مامان دقیقا روز تولدت به صورت کامل شروع کردی به راه رفتن البته باید بهت بگم که یه هفته قبل از تولدت چند قدمی برمیداشتی ولی یه هو ولو میشدی وسط خونه ولی صبح روز تولدت وقتی که بلند شدی راه افتادی و اومدی توی آشپزخونه و اینطوری شد که امیر کاملا راه افتادو وقتی که مامانی بهت گفت که آفرین امیر داره راه میره وایسادی و شروع کردی به دست زدن و نانای نانای کردن برای خودت قربون پسر باهوشم برم که انقدر خودشو تحویل میگیره مامانی از این بابت خیلی خیلی خوشحال شد چون تونستی یکی دیگه از مراحل رشدت رو پشت سر بزاری مامان عاشقانه دوست داره عزیزم ...
15 بهمن 1392

تولد یکسالگی امیرمحمد

        خ وشبختی من در بودن باتو است و روز تولد تو تقدیر خوشبختی من است وجود تو تنها هدیه گران بهایی بود که خداوند من را لایق آن دانست . . . امروز روز تولد توست و من هروز بیش از پیش به این حقیقت پی میبرم که تو خلق شده ای برای من تا زیباترین لحظه ها را برایم بسازی . . تولدت مبارک پسرم   عکسها در ادامه مطلب کارت دعوت میوه ها شامل: خیار,موز,پرتقال,کیوی و سیب میز شام : سالاد الویه, سالاد ماکارونی, لازانیا, سالاد فصل و ژله   کیک تولد   ...
11 بهمن 1392

از احوالات اميرمحمد

عزيزم خيلي وقت كه يه چيزايي ميگي و ماماني اصلا متوجه نميشه و وقتي كه چيزي بخواي و به زبون خودت بگي و مامان متوجه نشه با انگشت اشاره بهم نشون ميدي و وقتي كه ماماني اصلا حواسش به شما نيست شما صورت ماماني رو با دستات برميگردوني سمت چيزي كه ميخواي بعد اونو با انگشت نشون ميدي تا ماماني بهت بده ولي يه سري از كلماتي رو كه ميگي رو ماماني ديگه فهميده چي هست قربون اون حرف زدنت برم مامان كه چه قشنگ كلمات رو ادا ميكني بابا: بابا غذا:به به آبه: آب ميمي: شير دد: دد به: بهار ددا: دايي آج: آبجي ماما: مامان آق: آقاجون بدبدبد: بده بدو بدو: بريم وقتي كه خوابت مي ياد ميري سرت و ميزاري روي متكا و هي ميگي خ خ خ خ خ اداي آقاجون و در مياري...
4 بهمن 1392